For My Own

Name: Farzaneh

Monday, April 30, 2007

مدرسه که می رفتم، قبل از امتحانهای آخر سال کلی نقشه می ریختم که توی تعطیلی کدوم کتابا را بخونم؛ و واقعاً تو مدت امتحانا بهشون دست نمی زدم! به همین خاطر وقتی تابستون میشد و می رفتم سراغ کتابا، خوندنشون عجیب می چسبید
حالاهم همون حکایته. درسا بالاخره دارن تموم میشن.. طعم تابستون امسال خیلی خوبه

Monday, April 23, 2007

بايد همه چادر سر كنيم؟
شايد تير خورده ام.. شايد داغ ننگي بر پيشاني دارم و در خيابان انگشت نما شده ام...با وحشت دورو برم را نگاه مي كنم و از صداي قدمهاي ديگران برجا ميخكوب مي شوم... فرياد مي زنم: شليك نكنيييد
روح من با حجاب است... بي حجابي روح از شماست
مسيح هم در اين خصوص مي نويسد

Friday, February 09, 2007

تلخ شده ام
شاید دو سه سالی می گذرد از آخرین زمانهایی که اینقدر تلخ بوده ام. نه افسردگی است و نه اعصاب خردی؛ و نه بداخلاقی. تلخی آمده و بساطش را همه جا پهن کرده و قصد رفتن هم ندارد...هر روز با من مچ می اندازد و هر روز من می بازم و هر روز فکر می کنم کاش زودتر برود

Sunday, January 14, 2007

مامان استراحت مطلق دارد؛ و من استرس. نمي فهمم روزها چطور مي گذرند و چند شنبه است. زود به خانه مي روم؛ و شبها با هزار غلط و اشتباه، كنارش مثنوي و حافظ مي خوانم؛ و دائم شعر احمدرضا احمدي در سرم مي پيچد: كاش دانه هاي برف زمستاني را شمرده بوديم

Saturday, December 30, 2006

کاش می شد شبها و روزهای تاریک کودکی مان در زیرزمینها و پناهگاهها را از این آقا وچند آقای دیگر پس بگیریم

Monday, December 25, 2006

مريم ميگه بريم يلدا بازي، اونم روز چهارم دي
...
اول- سال دوم و سوم راهنمايي اونقدر خوره كتاب بودم كه صبحها ساعت پنج بلند مي شدم و تا قبل از مدرسه رفتن، رمان مي خواندم
دوم- در دانشگاه علامه استادي داشتيم كه با من بد بود و من هم هيچ دل خوشي ازش نداشتم. چند ماه بعد از فارغ التحصيلي ما فوت كرد و نوشتن متن برنامه بزرگداشتش گردن من افتاد. همه گفتند چقدر احساسي و قشنگ نوشتي؛ و من داشتم از عذاب وجدان خفه مي شدم
سوم- دو سال پيش توي كولاك برف موندم و مجبور شدم روي يخها از نياوران تا پارك وي پياده بيام. از تجريش به بعد، تمام راه را گريه كردم
چهارم- از هيچ كاري در دنيا به اندازه بانك رفتن بدم نمياد؛ و هميشه با تمام قوا سعي مي كنم از زيرش دربرم
پنجم- هنوز از صحبت كردن جلوي جمع خجالت مي كشم و مطمئنم روز دفاعم ميميرم
...
آزاده، سميه، مهسا، كاوه و نازلي بياين وسط

Tuesday, December 12, 2006

تا همه ما در پاييز
در گلهاي داودي غرق نشديم
تند پارو بزن
درد مي آيد و مي رود
اما
پاييز پشت پنجره
استوار ايستاده است
«از احمدرضا احمدي»

Saturday, October 28, 2006

تاریک؛ باز هم تاریک.. راهرو و اتاقها. وسط اتاق خودمان می ایستم...انگار که راهنمای تور باشم؛ انگار که بگویم: این صندلی جای من بود.. اینجا سهیلا می نشست.. آنجا خیلی سرد بود... روی برد، اسمم را در جدول روزهای صفحه بندی دنبال می کنم. امروز نوبت من نبود
کرکره های اتاق اقتصادی هم بسته است. کی بود؟ انگار عمری از روزهای اول کارم در آن اتاق گذشته باشد. آنجا هیچ وقت صندلی خالی پیدا نمی شد؛ و حالا که شش تا جای خالی هست، من نمی خواهم بنشینم. خاطره های شلوغ بدجوری هجوم می آورند... یک لحظه یاد شعر رضا براهنی می افتم؛ سریع برمی گردم و می روم
کنون که آینه را پشت و رو نمی نگرم»
نشسته ام
که ته نشین بشوم
و مانده ام
تا باد سرد بیاید
و باد سرد بیاید
و باد سرد بیاید
«که ناامیدی و ماندن همیشه دشوار است

Friday, October 27, 2006

خيالاتم را در يك كوله پشتي
پيش تو مي آورم
آهسته بازش كن
شكستني است

Saturday, September 23, 2006

رد پايش را
در خنكاي اول صبح
و برگهاي خشك نارنجي
و شادي و دلتنگي همزمانم دنبال مي كنم
...
سال من با پاييز نو مي شود